ديگر دير شده است

منتشرشده: 2012/08/22 در کمی بیشتر فکر کنیم

كمي كتاب خواندي ، در حد چند كتاب ، ولي كتاب هاي مفبدي بودند و ذهنت را كمي بيدار كردند ، حالا كمي بيشتر از گذشته فكر مي كني ، به جامعه نگاه دقيق تري مي اندازي ، تازه مي فهمي كه در چه مشكلاتي زندگي مي كردي ، تازه مشكلات مردم و اطرافيانت را هم كمي بيشتر درك مي كني ، به فكر فرو مي روي : « چرا ما بايد انقدر مشكل داشته باشيم ؟! چرا مردم انقدر سختي مي كشند تا يك لقمه نان درآورند ؟! مشكل از كجاست ؟! » ، اولين چيزي كه به فكرت خواهد رسيد اين است كه : « اين دولت كم كاري مي كند ،‌ دولت حق مردم را پاي مال مي كند ، كسي نيست جلوي اين بي عدالتي ها را بگيرد » ، البته طبيعي هم هست اكثر مردم اولين چيزي كه به فكرشان مي رسد همين است ،‌ كمتر كسي پيدا مي شود كه كمي بيشتر از مردم عادي فكر كند و مشكل اصلي را پيدا كند ،  حالا كه مشكل پيدا شد به فكر فرو مي روي كه چگونه مي شود اين مشكل را حل كرد ، ضمينه ي ديني خوبي داري و آدم معتقدي هم هستي و اسم دولت هم اسلامي است پس به سراغ اسلام مي روي ، كمي آموزه هاي اسلاميت را مرور مي كني ، به دنبال شرايط مشابه مي گردي ، بزرگان اسلام در چنين شرايطي چه كردند ؟! ، بعد از مدتي ( كمنر از چندد روز ) نتيجه گيري حاصل مي شود ، « اعتراض » تنها با اعتراض مي شود كاري انجام داد ، حالا مشكلي جديدي پيش روي تو است ، چگونه اعراض كنم ؟  ، چگونه صداي اعتراضم را بلند كنم ؟ ، با كمي تحقيق متوجه خواهي شد كه افراد زيادي مثل تو هستند كه به چيز هاي مختلفي اعتراض دارند ، اين افراد دور هم جمع شدند حزب ها و گروه ها را تشكيل داده اند ، وارد يكي از اين احزاب مي شوي ، حال احساس جديدي را تجربه مي كني  ، همه به تو احترام مي گذارند ، در جمع به تو بها داده مي شود ، اجازه داري تا نظرت ( اعتراضت ) را بگويي ، اكثر افراد با تو موافقت مي كنند ، همه هواي تو را خواهند داشت ، و تو هم هواي هم دسته اي هايت را داري ، پس از مدتي مسؤليتي به تو محول مي شود ، از پس اين مسؤليت به خوبي برمي آيي ، قابل اعتماد مي شوي ، حالا تو ديگر عضو قابل اعتماد يك گروه يا حزب سياسي شده اي ، شعار هايي كه حزب انتخاب كرده كاملا با اعتقادات و آرمان هاي تو هم خواني دارد ، به همين صورت مدتي مي گذرد و نوبت به انتخاباتي مي رسد ، ديگر وقت تبليغات است بايد سنگ تمام بگذاري و هم خودت را به افراد ارشد حزب نشان بدهي هم به آرمان هايي كه در ذهن داشتي نزديكتر شوي ، با شور و حرارت زياد شروع مي كني ، ستاد تشكيل مي دهي و بودجه ي مربوط به ستاد را در اختيار تو قرار مي دهند ، دوستانت را يكي يكي به دور خود جمع مي كني ستاد تو قوي و قوي تر مي شود ، تبلغات زير نظر تو بصورت گسترده اي انجام مي پذيرد ، كم كم همه تو را مي شناسند ، رياست و محبوبيت ، احترام مردم ، همه با انگشت تو را نشان مي دهند ، دختر ها / پسر ها در هنگام عبور تو با هم پچ پچ مي كنند ، چقدر لذت بخش است ، همه به حرف تو گوش مي دهند و هرچه بگويي انجام مي دهند ، بزرگ . . . بزرگ و بزرگتر مي شوي ، اما هميشه كسي هست كه از تو قوي تر باشد ، هميشه كسي هست كه از تو بزرگتر باشد ، حالا حزب تو در چند انتخابات پيروز شده است ، تو در تمام كشور شناخته شده هستي ، اما . . . . اما قدرت طلبي امانت را بريده است ، هرچه بزرگتر مي شوي آز و طمع در تو عميق تر ريشه مي دواند ، ديگر فرقي ندارد كه به چه وسيله اي فقط به قدرت بيشتر فكر مي كني ، پول . . . آري هرچه بيشتر پول داشته باشي قدرت تو بيشتر خواهد بود ، بيشتر انسان ها بنده ي پول هستند و مي تواني آنها را با پول بخري ، شروع مي كني تا به هر روشي پول بيشتري بدست آوري ، در اين ميان چند بار پيش مي آيد كه لحظه اي پيش خود فكر كرده اي : « من چه مي كنم ؟ نكند حق كسي را ضايع كرده باشم ؟ پس هدفم چه مي شود ؟ » ، بخود مي آيي و به هدفت فكر مي كني : « هدف من كمك به وضع جامعه بود . . . مي خواستم به مردم كمك كنم تا بهتر زندگي كنند . . . اما تا قدرت نداشته باشم كه نمي توانم به مردم كمك منم . . . . آري بايد به هر روشي كه مي شود  قدرت بدست آورم تا بتوانم به هدفم برسم » ، نمي دانم تا كجا پيش مي روي اما ميدانم كه هرقدر جلوتر بروي از هدفت دور تر مي شوي ، تا دست آخر خود بلايي مي شوي كه خانه ي مردم را مي سوزاند ، خود قاتل مردمي مي شوي كه براي نجاتشان قيام كردي ، روزي مي رسد كه جواني كه چند كتاب خوانده و كمي بيداتر شده تو را بزرگترين دشمن ملت خويش مي بيند ، ولي اين جوان هيچ وقت نخواهد فهميد كه تو هم روزي مثل او فكر مي كردي ، روزي كه تو هم بعد از خواندن چند كتاب كمي بيدارتر شده بودي . . . .  و اين گونه سياست تو را بلعيد ، حال پس از سال ها در كنج خانه ي خود منتظر مرگ نشسته اي ، يه زندگي كثيفي كه پشت سر گذاشت فكر مي كني ، و حسرت خواهي خورد كه چگونه سياست درخت پربار انديشه تو را خشكاند ، و حسرت مي خوري كه سياست چگونه اعتقادات تو را گرفت ، و حسرت مي خوري كه چرا كمي بيشتر فكر نكردي ، كمي بيشتر تحمل نكردي ، كمي بيشتر تحقيق نكردي تا امروز حسرت جواني در گمراهي هدر شده ي خود را نخوري ، پيش خود مي گويي : « سياست چقدر آرام و بي درد تمام داشته هايم را از من گرفت . . .  » ، اما ديگر دير شده است 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s